تبليغاتX
....وچرا در قفس هیچکسی کرکس نیست....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 12:2  توسط غزل و عاطفه | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 9:39  توسط غزل و عاطفه | 
موضوع این پستم علمیه هر کس براش جالبه می تونه بخونه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 9:20  توسط غزل و عاطفه | 
                                                                                  

                                                                                                                  

به برو بچز  بعد این همه مدت بالاخره وقت گیرم اومد تا یه دور باهم خلوت کنیم

خوب خوبین چه خبر مامان اینا خوبن خوب خدارو شکرمنم خوبم این کونکور کوفتی هم تموم

شد حالا شروع کنیم واسه سال بعد بخونیم شوخی کردم............هرچی بود تموم شد

از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است

امروز گذاشتمش تو ادامه مطلب برو ببین چی کار کردم

یه لحظه صبر کن ................خیلی خوب الان می گم........ چقدر عجله داری؟

دوست عزیز نظر یادت نره ................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 19:4  توسط غزل و عاطفه | 
سیلاممممممممممممممممم تورو جون غزل و عاطفه بلند نشین

اینم از قسمت دوم رمانم ببخشید یه نمه دیر شد پای بی معرفتیم نذارین بالاخره  دغدغه ی زندگی نمی ذاره

خوب دیگه زیادی حرف زدم حالا بخونین ونظر بدین

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم حوادث دیروز یه دور از ذهنم گذشت . وای خدای من واقعیت بود.از جام بلند شدم امیر نبود . از اتاق خارج شدموابی به دست و صورتم زدم ووارد اشپز خونه شدم میز صبحونه رو چیده بود ظرفایی رو که از دیشب مونده بود رو شسته بود.

 _خدای من چرا از اولش جریان رو بهش نگفتم هنوز یه سالم از ازدواجمون نگذشته من نمی تونم واقعیت رو بهش بگم

_سلام صبح بخیر

باوحشت برگشتم

_وای امیر تویی؟........سلام

_چیه چی شده؟

_هیچی بابا ترسیدم _داشتی با  کی  حرف می زدی

_با....با ..هیچکی ..........داشتم...... داشتم اهان شعر می خوندم

_حالا چی می خوندی؟

_واسه دل خودم می خوندم

_یعنی واسه دل ما نمی خونی خانومی؟

خندیدم و به روی خودم نیاوردم امیرم اصرار نکرد بعد صبحانه  هم مثل همیشه باید می رفتیم سر کار

تو بیمارستان تموم فکروذکرم کسرا بود  نمی دونستم برم یا نه .اگه می رفتم  امیر چی؟ اگه نمی رفتم شاید اون کسرای دیوونه می زد به سرش. عقربه های ساعت تند تر از همیشه حرکت می کردن انگار رو زمینه ی ساعت می دویدن. به خودم اومدم که دیدم ساعت از 5/3 هم گذشته سریع لباسم رو عوضکردم و حرکت کردم

تو راه باخودم فکردم اگه ازش خواهش کنم شاید قبول کنه شاید بیخیالم شه بهشمی گم امیر و دوست دارم شاید دلش بسوزه .امیر اگه بفهمه خورد میشه  امیراصلاازاین چیزاخوشش نمیاد .

مدتزیادی طول نکشید که رسیدم  وارد کافیشاپ شدم کسرااومده بود روی یکیاز صندلیا نشته بود به طرفش حرکت کردم  با دیدنم از جاش بلند شد

_سلام

_.........سلام...........دیرکردم

_می دونستم میای..........بالاخره مایه چند سالی باهم بودیم

_منبه خاطر زندگیم اومدم نه تو...........

_خیلی خوب چرا عصبی می شی ؟

_ببینکسرا من زندگیم رو دوست دارم .........امیر رو دوست دارم بین منو تو هیچی نیست

_ ولی ماسه سال باهم بودیم قرار بودواسه هم بمونیم

_بس کن کسرا ما هیچ قراری باهم نداشتیم ........همه چی تموم شد.....من اشتباه کردمهرکسی توزندگیش اشتباه می کنه

_وتاوانشو پس میده ......

_خیلی پستی.............پس دادم یه ساله زندگی کردم  ولی از اینکه این موضوع رو به  امیر نگفتم زجر میکشم

_یعنیمی خوای جلوت گریه کنم التماست کنم؟

_نه اینقدراهم پست نیستم

_لابد ازامیر جداشم؟

_نه

_پس چه مرگته؟

_منو تنها نذار

_ حالم ازت بهم می خوره

بانفرت نگاش کردم اخه چطور تونست این درخواست بی شرمانه رو به زبون بیاره.........

_توپست ترین ادمی .....حیفه اسم ادم روت بذارم

_نیستم

_کسرا به حرمت همون روزا

-توهم به حرمت همون روزا................

_بس کن به خیالت من از اوناشم ؟............غلط کردم  ولم کن

به صندلی تکیه داد و خیلی جدی و بی رحمانه گفت

_پس جواب امیررو خودت می دی

_کسرا بسکن هرقدر بخوای پول بهت می دم فقط از اینجا برو

_نمی تونم

_پس بمیر

از جام بلند شدم دستمو گرفت

_کجا؟

محکم زدم زیر گوشش ودادزدم

_اشغال به من دست نزن

_متاسفم .......پریا وایستا...........

بی توجه سوار ماشین شدم و حرکت کردم مدتی تو خیابونا گشتم  وگریه می کردم  به خودم که اومدم ساعت نزدیک 8 بود به طرف خونه حرکت کردم درو باز کردم ووارد خونه شدم امیر اومده بود روکاناپه نشسته بود

باورود من از جاش بلند شد چیزی نگفت

_سلام ......

جوابم رونداد

بااعتراض گفتم

_سلام کردم

_کجابودی ؟

_کارم طول کشید

_راستشو نمیگی مجبور نیستی دروغ بگی  زنگ زدم بیمارستان نبودی گفتن ساعت 3_4 زدی بیرون

_رفتم خرید کنم

یه دور براندازم کردوگفت

_چی خریدی؟

_هیچی پیدا نکردم

_چیو؟

_وای.....ی چقدرگیر می دی؟

_همراهتو چرا خاموش کردی

ترس ورم داشت اگه بویی برده باشه من چیکار کنم؟

_شارزش تموم شده بود

_خاموش نبود؟

_توهم وقت گیر اوردی؟......ولم کن

داشتم به اتاقم میرفتم که جلوم ایستاد

_کجا بودی؟

_قبرستون

_رفته بودی فاتحه ی منو بخونی؟

_امیر..............

_این جواب من نبود

_امیر تورو جون پریا گیر نده

_اینجور حرف زدن رو تو قبرستون یاد گرفتی؟

_خستم ول کن بذار استراحت کنم

یه خورده اروم شد از جلوم کنار رفت به اتاقم رفتم  ودروبستم وسایلم رو یه گوشه پرت کردم وشروع کردم به  اشک ریختن

یه مدت گذشت چند ضربه به در زده شد وبعد در باز شد اشکامو زود پاک کردم

_رفتم شام گرفتم نمی خوری؟

_نه توبخور

احساس کردم رو تخت نشست اروم برگشتم ودیدم رو تخت نشسته

_گفتم که توبخور من میل ندارم متاسفم که دیر کردم ونتونستم شام درست کنم

_منم اشتها ندارم

_پس واسه چی شام گرفتی؟

_گفتم لابد توگرسنته

_ممنون که به فکرم بودی

از جام بلند شدم و جلوش ایستادم دلم نیومد ناراحتش کنم امیر من  فوق العاده بود نمی تونستم نادیدش بگیرم

_پاشو

_کجا؟

_شام نمی خوری؟

_توکه اشتها نداشتی؟

_حالا که فکر می کنم می بینم یه خورده گرسنمه

مثل همیشه شیرین خندید واز جاش بلند شد اون شب هم گذشت خدا شکر چیزی نپرسید ولی تا کی شاید اگه بیشتر گیر می داد همه چیز رو می گفتم و همه چی درست می شد شایدم نه.............

 دوستای خوسگیله ی خودم اینو بخونین تا بقیشو بنویسم..................

اگه نظر نذاشتین دختر خانوما بترشن اقا پسراهم کچل (اینا هم می ترشن)

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:53  توسط غزل و عاطفه | 
به نام خدای منو تو

 

از این به بعد  تا چند تا پست دیگه قصد دارم داستانی رو که خودم (غزل) نوشتم براتون بنویسم …………….

اون موقع شما خلاقیتم رو بسنجید و نظرات سازندتون رو برام بگین….

                                                        راز

دوباره با ترس به طرف تلفن رفتم  نمی دونستم گوشیرو بر دارم یا نه   .... قطعش کردم مدتی گذشت و دوباره زنگ خورد  ول کن نبود گوشیرو ور داشتم ......

_ حرف حسابت چیه ؟

_ پریا  قطع نکن می خوام ببینمت

_ کسرا خواهش می کنم برو من ازدواج کردم

_ پریا به خاطر روزای گذشته

_کسرا کم کم داشتم فراموشت می کردم  تو رو خدا زندگیمو به هم نزن به حرمت همون روز

_پس احساسات من چی می شه ؟

_ کسرا اون یه دوستی ساده بود همین

_ پریا..........

_الان از من چی می خوای ؟....ارامشمو .............

_نه

 _پس چی ؟

_خودتو .

_خفه شو می گم من ازدواج کردم ببین امیر اگه بفهمه هم منو می کشه هم تو رو

_پس نزار بفهمه

_منظورت چیه ؟

_همین که گفتم

_ خیلی پستی

_خوب فکرکن من فردا 4 بعد از ظهر تو رستوران چشمک منتظرتم

_من نمی یام

_من می رم منتظرت می مونم خداحافظ عزیزم

  اینو گفتو تلفن رو قطع کرد

خدایا چی کار می تونم بکنم من زندگیمو دوست دارم امیرو دوست دارم نمی خوام از دستش بدم خدایا خودت کمکم کن

  زنگ در به صدا در اومد قلبم داشت از جا در می اومد خدا کنه تا وقتی امیر هست زنگ نزنه

سریع درو باز کردم امیر بود

_ سلام

_ سلام

_خسته نباشی

خودم متوجه دسپاچگی خودم شدم

_ چی شده ؟

_ چی چی شده ؟

_پریشونی

 نمی خواستم دیگه نگاش کنم چون حتما لو می رفتم

کیفشو گرفتم و داشتم تو کمد می گذاشتم گفتم :

_یه خورده خستم امروز یه عمل سخت داشتم

_خوب ؟

_چند بار وسط عمل حالش بد شد ...بخاطر همین

اروم بازومو گرفت و صورتمو به طرف خودش بر گردوند

_ ببینمت

سرم پایین بود

 

_تو چشام نگاه کن

  نگاش کردم خدا خدا میکردم اشکم سرازیر نشه چون همه چی خراب می شد

_چرا خودت رو اذیت می کنی

_ اذیت نمی شم من کارم رو دوست دارم

_تو خیلی خسته ای بهتر نیست یه مدت استراحت کنی ؟

بازومو از تو دشتش در اوردم واین بار با تحکم بیشتری گفتم:

امیر باز شروع نکن من کارمو دوست دارم خسته هم نمی شم

مطمئنا ز این عمل تندم شگفت زده شد به اشپز خونه پناه بردم اشکم سرازیر شد

_ خدایا نذار امیرم بفهمه چی به من گذشت

اون شب تو سکوت شام خوردیم و من زود خوابیدم .

 

   تا بعد .....................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 16:32  توسط غزل و عاطفه | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست

اینکه منو از قلبت بی واهمه میگیری

اینکه منو بی بازی دنبال کسی میری

وقتی همه ی دنیات تنهایی وغربت بود

وقتی همه جا باتو احساس یه وحشت بود

کی با همه ی قلبش بغض شبتو واکرد

کی  حال تورو فهمید کی باتو مدارا کرد

باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم

ماهردوبرای هم هر ثانیه کم بودیم

کی جز تو نمی دونه ما عاشق هم بودیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 11:56  توسط غزل و عاطفه | 
دیشب خوابی دیدم .......

راهی بود در میان کویر تنهای تنها ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ...........

دو رد پا دیدم فریاد زدم ((خدایا من می ترسم تو کجایی ؟.........................))

گفت  :من در کنار توام

گفتم : این رد پای کیست ؟

گفت : یکی منم و ان دیگری تو .........................

ارامشی قلبم را پرکرد ...........نا گهان هوا طوفانی شد ...........این بار یک رد پا دیدم .....

....................................................ترسم بیشتر شد ...................................................

فریاد زدم ((خدایا کجایی؟ چراتنهایم گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟))

گفت : در کنار توام همینجا .........

گفتم : این ردپای کیست ؟

گفت :  رد پای من است .

گفتم : پس من کجایم ؟؟

ارام زمزمه کرد :

                                تو درآغوش منی ...................   

 

                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 23:32  توسط غزل و عاطفه | 
 دوستا ی گلم سلام امشب بعد از دو هفتست اپ کردم بالاخره درس و مشغولیات زندگی نمی ذاره از اونایی هم که به بنده لطف دارن وپیشم میان ممنونم .این دوهفته هم اصلا نبودم امیدوارم عذر منو بپذیرین بعد کنکور جبران میکنم فقط دعا کنید پزشکی قبو ل شم

خیلی بد ادم عاشق یه چیزی باشه وشرایط رسیدن بهشو نداشته باشه یه مدت خیلی امیدوار بودم ولی مشکلی پیش اومد که اون یه کم امیدم رو ازدست دادم البته اگه یکی از رشته ی زیر گروه یکو قبول شم هم خوبه .     خوشحالم که به دردو دلم گوش کردین امسال همه چی دست به دست هم دادن که من قبول نشم ولی من تلاشم رو می کنم وهیچکی جلودارم نیست فقط اول خدا دوم خداوبالاخره تلاش خودم دعام کنید .به امید رسیدن به همه ی ارزوهاتون/.

                                       شب همتون بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 23:20  توسط غزل و عاطفه | 
 

 

            آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

                                                       یا رب چه خطا دید که از راه خطا رفت

           تا رفت مرا از نظر آن  چشم  جهان   بین

                                                       کس واقف ما نیست که از دیده چهارفت

          بر شمع  نرفت از  گذ ر آتش  دل   دوش 

                                                       ان دود که از سوز جگر بر  سر   ما رفت

                                              (حافظ)

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 12:1  توسط غزل و عاطفه | 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس